Alliance For democracy In Iran

Please have a look at my other weblog, Iran Democracy - http://irandemocray.blogspot.com/

IMPERIAL EMBLEM

IMPERIAL EMBLEM
PERSIA

Shahanshah Aryameher

S U N OF P E R S I A

Iranian Freedom Fighters UNITE

Monday, March 31, 2008

Prince Reza Pahlavi's message to Freedom seeking Democrats


THE GOOD NEWS THAT WE HAVE ALL BEEN WAITING FOR - FOR SO LONG - LETS ROLE !




For almost three decades, Reza Pahlavi has been a strong voice for freedom and democracy the world over. Now, with the support of freedom seekers around the world, he is ready to lead an international effort for a new era in his native country.A letter to the WorldThe recent parliamentary election in Iran, and, for that matter, all previous elections, have been a travesty, a sad farce, with the ruling government again making promises it cannot fulfill. During 28 years of involvement as a secular democrat, I have watched with sorrow the political and economic catastrophes that have destroyed the hopes and lives of the Iranian people. I have been fortunate through these years to be living in freedom; but still, my heart and my roots are in Iran.Others have not been so fortunate. More than two-thirds of the population of Iran are under the age of 30. That means they have spent all their lives, so far, under the oppressive rule that began in 1979 when Ayatollah Khomeini and his Islamic extremists seized control. They have not known the prosperity and security enjoyed by many children living in the free world; instead, they have endured poverty and fear.Iran’s youth demand a new visionThis is a generation that is longing for change. The youth of Iran grow increasingly frustrated and rebellious under an antiquated clerical system that invades every aspect of their lives. They are denied opportunity while the government funds murderous terrorist activities and squanders billions on issues that have no relevance to the interests and prosperity of the Iranian people. Furthermore, in today’s era of globalization, they are increasingly alarmed at the isolation of Iran from the international community.Young Iranians are not alone in their demand for fundamental change. Joining them are human rights crusaders, women who have lost their freedom under the ruling cleric, religious minorities and ethnic communities treated as second-class citizens or worse, academics denied intellectual freedom, labor leaders unable to speak for workers’ rights as they should, and news media muzzled or shut down. This frustration, this anger, can be harnessed as a positive, unstoppable force, a wave that brings about change in Iran. With the support of the international community, a new era can begin in this ancient, much loved country-a country full of promise and great potential.I am not talking about a violent revolution; I am talking about a collective will of the people, similar to what we have witnessed in India, Poland, South Africa, Ukraine, and many of the former USSR states. Call it a velvet revolution or an orange revolution-Whatever the term, the goal is for a peaceful democratic conversion.Longing to see freedom thriveWhen I left Iran in 1978, I had the opportunity of completing my pilot’s training in the United States Air Force, completing my education at the University of Southern California, and forming and raising a family in the United States. My experiences of life in America and other democratic nations have given me a deep appreciation for and dedication to the values of freedom and democracy. But my emotions, like those of many Iranians around the globe, remain tied to our ancient homeland. We long to see freedom thrive there again and dream of the day we can finally return home.Our goal is nothing less than respect and dignity for all Iranians, observance of human rights for all citizens, programs to address critical social and economic problems, and harmonious, peaceful relations with Middle Eastern neighbors, the West, and the broader international community.A symbol of this will be the restoration of the true colors of Iran-the flag bearing the lion and the sun-a visual declaration for the world that Iran is once and for all a free, open and secular society, with a government truly representing the hopes and aspirations of Iranians today and for future generations. Therefore, I invite you to join me alongside committed groups in Iran and around the world who share this vision.Change must come. Change will come. And, as always, I dedicate myself to a future democratic Iran.Reza Pahlavi



Winds of Change is Coming to Iran : From: shirinneshat








نامه ای به جهانیان
واشنگتن پست يکشنبه 11 فروردين 1387
انتخابات اخیر در ایران، همانند تمامی انتخابات گذشته یک نمایش مضحک بود، یک تقلید تاسف آور، با حاکمانی که همواره وعده هایی میدهند که نمی توانند برآورده کنند. طی ۲۸ سال گذشته که بعنوان یک دموکرات سکولار، با تاسف شاهد فجایع سیاسی و اقتصادی بوده ام که ویرانگر امیدها و زندگی ملت ایران بوده است. من این اقبال را داشته ام که طی این سالیان در آزادی زندگی کنم؛ ولی قلب من و ریشه های من در ایران است.بسیاری از هم میهنانم البته این اقبال را نداشته اند، بیش از دو سوم جمعیت ایران زیر ۳۰ سال دارند. این بدان معناست که آنان تاکنون، تمامی عمر خود را تحت حکومت ستمگری سرکرده اند که حاکمیت آن از ۱۳۵۷ آغاز گردید، هنگامی که آیت الله خمینی و تندروهای اسلامیش کنترل را بدست گرفتند. آنها با آسایش و امنیتی که جوانان در کشورهای آزاد از آن بهره مند هستند آشنا نیستند؛ بجای آن، فقر و وحشت را تحمل کرده اند.جوانان ایران خواهان دیدگاه نوینی هستنداین نسلی است که مشتاق دگرگونی است. جوانان ایران از این حکومت دینی و واپسگرا که در تمامی جوانب زندگی آنان دخالت می کند، بطور فزاینده ای خشمگین اند. آنها از تمامی فرصت ها محرومند و رژیم بیلیون ها صرف فعالیت هایی می کند که هیچگونه ارتباطی به منافع و بهروزی ملت ایران ندارد. بعلاوه در این دوران جهانی شدن جوانان ایرانی، از انزوای کشورشان در جامعۀ بین المللی هراسناک اند.جوانان ایران در خواسته هایشان برای تحولات بنیادین تنها نیستند. همراه آنان فعالان حقوق بشرهستند، زنانی که آزادیشان را در حکومت مذهبی از دست داده اند، اقلیت های مذهبی و قومی که با آنان بعنوان شهروندان درجه دوم و یا پست تر برخورد می شود، استادانی که آزادی اندیشمندی آنان سلب شده، رهبران کارگری که قادر نیستند از حقوق کارگرانشان بصورتی بایسته دفاع کنند، و رسانه های خبری که محدود و یا بسته شده اند.ازدیدگاهی مثبت، می توان از این سرخوردگی و خشم، و این نیروی پرتوان موجی ساخت که تحول را در ایران میسر سازد. با پشتیبانی جامعۀ بین المللی، در این کشور کهن و دوست داشتنی – کشوری که با توانایی های بسیار، سرشار از امید است، دوران چدیدی می تواند آغاز شود.من در مورد انقلاب خونین صحبت نمی کنم؛ من از یک آرمان جمعی مردم سخن می گویم، مانند آنچه که در هندوستان، لهستان، آفریقای جنوبی، اکراین، و خیلی از ایالات شوروی سابق شاهدش بوده ایم. آن را انقلاب مخملین یا انقلاب نارنجی- یا هر نام دیگری که بنامید، هدف یک دگرگونی بدور از خشونت و دموکراتیک است.اشتیاق برای شکوفایی آزادیزمانی که من در ۱۳۵۶، ایران را ترک کردم من این موقعیت را داشتم که آموزش خلبانی را در نیروی هوایی آمریکا به پایان برسانم، تحصیلاتم را در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی تکمیل نمایم و درآمریکا تشکیل خانواده بدهم. تجربیات زندگی در آمریکا و سایر ملل دموکرات به من این حس عمیق پذیرش و تعهد به ارزش های آزادی و دموکراسی را داده است. ولی احساسات من، مانند تمامی ایرانیان در سراسر جهان، به میهنم وابسته است. ما مشتاقیم که ببینیم آزادی باردیگر در این سرزمین شکوفا می شود و رویای آن روزی که نهایتا بتوانیم به میهنمان بازگردیم.هدف ما چیزی نیست جز احترام و سربلندی برای تمامی ایرانیان، ما خواهان رعایت حقوق بشر برای تمامی ملت هستیم، و اجرای برنامه هایی که بتواند راهگشای اوضاع وخیم اجتماعی و اقتصادی باشد، ما خواستار روابط صلح آمیز وحسنه با همسایگانمان در خاورمیانه، با غرب، و جامعۀ گستردۀ جهانی هستیم.نماد چنین هدف هایی، بازگشت و احترام به پرچم راستین ایران است – پرچم شیروخورشید نشان ایران - بیان ملموسی به جهانیان که ایران یکبار و برای همیشه جامعه ای آزاد، باز و سکولار، با حکومتی که به راستی نمایندۀ آمال و آرمان ایرانیان امروز و نسل های آینده خواهد بود.بنابراین، من از شما دعوت می کنم که با من و ایرانیان متعهد در درون و برون ایران که دیدگاه مشترکی دارند همراه و هم پیمان شوید.دگرگونی باید صورت پذیرد، این دگرگونی ظهورخواهد کرد و مانند همیشه، خود را به ایران دموکراتیک آینده متعهد میدانم
رضا پهلوی
میرزاآقا عسگری (مانی)
شاهزاده ای که من دوست می دارم! دوست می داشتم اکنون که پازل نکبت جمهوری اسلامی کامل شده و مردم ایران به آن پشت کرده اند،اکنون که شوربختانه، بختیار را کشته اند، داریوش فروهر را کشته اند، قاسملو را کشته اند،اکنون که نیمی از جبهه ی ملی، کارگزار غیررسمی جمهوری اسلامی است و نیم دیگرش آواره و بی برنامه،اکنون که بخشی از «کمونیستها»ی ایرانی همکار جمهوری اسلامی اند، و بخشی دیگر ضد امپریالیست آمریکا و هم خط با جمهوری اسلامی، وبخشی هم بی رابطه با واقعیت ایران،اکنون که ترفند «اصلاح طلبان» رو شده، و ملی مذهبی ها اندکی قدرت و ثروت بیشتر را از حکومت هیولاها طلب می کنند،اکنون که گروهی از نویسندگان دچار بی حسی سیاسی شده اند، و بخشی ار «روشنفکران» سر بر دامان جمهوری اسلامی نهاده، دعای توابین را می خوانند، و بخشی دیگرشان نان به سفره و پای رفتن ندارند،اکنون که ارتشبدهای پیشین، پیر یا مرده یا «راضی به رضای حق» شده، و باقیمانده شان در خشم از ناتوانی و نومیدی سردرگریبان فروبرده اند،در چنین اوضاعی، دوست می داشتم دست کم یک شاهزاده می داشتم مانند کوروش که جان در کف دست بگذارد و برای برپائی یک حکومت انسانی و یک ایران شکوهمند و درخور احترام در صف مقدم سپاه اندکش برزمد،یا شاهزاده ای که چون اردشیر اول پای در میدان رزم و سرنوشت بگذارد و ایران را از آشوب و بیچارگی برهاند،یا شاهزاده ای مانند بهرام که تاج شاهی و فر پادشاهی را از میان شیران درنده و گرسنه بردارد و برسر نهد،یا چون بابک خرمدین، جان برکف نهد و از قلعه ی بذ (درآمریکا) فرود آید و به نبرد دشمن رود،یا چون سیاوش باشد، از آتش بگذرد تا دست کم پاکیزگی خود را به اثبات رساند.
دوست می داشتم، اکنون که جهان، رژیم تازی تبار اسلامی در ایران را به پستوی سیاست رانده،روسها بخشی از کشور ایرانشهر را ضمیمه ی خود کرده اند،حزب الله لبنان و فلسطینی ها و سوریه و ونزوئلا میهمان پر خرج سفره ی ایرانیان گرسنه شده اند،یک شاهزاده می داشتم که بجای خور و خواب و صدور اعلامیه، جان برکف می گذاشت تا تقدیم تاریخ ایران و ایرانیان کند. دوست می داشتم خون این شاهزاده گرانتر از خون جوانان ایران در خیابانها و زندانهای ایران نباشد.
همه می دانند که من از «شهادت» بیزارم. اما شجاعت را می ستایم. آنان که باید بدانند می دانند که من از بیرون گود برای کسی نسخه نمی پیچم. با این همه، یک اهریمن بود که گفت «شاه باید برود!» پایش ایستاد، موفق هم شد. اما فرزند آن شاه که رفت هرگز نگفت «جمهوری اسلامی باید برود. پایش می ایستم و برای رفتنش مبارزه می کنم»
دوست می داشتم خون شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون زنان و دختران مبارز ایران که در خیابانها و زندانها سلاخی می شوند نباشد.دوست می داشتم خون شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون نویسنده های جوان و زنان سنگسار شده و سیاسی های اعدام شده و دانشجویان شجاع نباشد.
دوست می داشتم شاهزاده ی فرضی من تافته ی جدابافته نباشد و فکر نکند که مردم باید انقلاب کنند، رژیم اسلامی را براندازند، پایتخت را زیر پای او آب و جارو کنند، تاج و تخت را آماده کنند تا ایشان تشریف فرما شده و برتخت نشیند و تاج شاهی برسرنهد و فرمان براند!
دوست می داشتم خون«گرامی و مقدس» شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون فرخزاد و فولادوند و کوروش آریامنش و منوچهر فرهنگی و محمد مختاری و پروانه ی فروهر و محمد پوینده و بختیار و نیوشا فرهی نباشد. دوست می داشتم جان و مال او هم مانند جان و مال ایرانیان دیگری باشد که میهن نیاکانی شان را بیشتر از جان و مالشان دوست می داشتند و می دارند.
دوست می داشتم شاهزاده ای می داشتم که اگر «از ایشان به دور»! تصمیم می گرفت به درستی وارد میدان شود هوادارانش نگویند«ای وای!اگر شاهزاده ی ما برود میدان و کشته شود ما بی شاهزاده می مانیم!» و من ناگزیر باشم به آنها پاسخ بدهم «اکنون که شاهزاده دارید مگر چه کرده و می کنید؟! آیا می خواهید ترشی شاهزاده بیندازید؟! اگر شاهزاده در چنین مواقع سهمگینی به کار مردمش نیاید، کی باید بیاید؟! فقط بوقت حکومت یا سلطنت کردن!»
دوست می داشتم شاهزاده ی خیالی من به عشق هوادارانش در میان چپ ها، راستها، ملی گراها و ایراندوست ها اندکی ارج می گذاشت و به جای قولهای توخالی، و نطق های از روی کاغذ، و حرفهای دل خوش کنک، به همسر و فرزندانش می گفت: «همسرم! فرزندانم!متاسفانه، تاریخ ایران یک وظیفه ی سنگین روی دوش من گذاشته که من هم متاسفانه آن را پذیرفته ام و مردم هم متاسفانه آن را باور کرده اند! بنابراین چه بخواهم و چه نخواهم باید مثل صدها هزار ایرانی بی نام و نشان و بی ادعائی که در برابر رژیم جمهوری اسلامی جنگ رودررو کردند و کشته شدند، به میدان بروم.
اگر پیروز شدم، شاید ایران هم رهائی یابد، اگر شکست خوردم، دست کم نام «شاهزادگی» را نجات داده ام. پس این دم و دستگاه زندگی و این مشاوران ترمز کننده را رها می کنم و وارد میدان می شوم. ای بسا با برخاستن من، ناامیدی ها گورشان را گم کنند و هزاران هزار نفر به یاری من آیند تا ایران را نجات دهیم. پس با شما بدرود می گویم و راهی را می روم که سرسلسله ی همه ی پادشاهی های ایران رفتند: نبرد رویار و بی واهمه با اهریمن!»
دوست می داشتم من که روزگاری، چپ «اندرقیچی»بوده ام، و اکنون، ایران، ملیت ایرانی، هویت ایرانی، ایرانشهری، حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و لائیسیته روان و اندیشه ام را آکنده اند، می توانستم بی شرمزدگی سر بالا کنم و بگویم «با آن که سلطنت طلب نیستم، اما از این شاهزاده ی شجاع و ایراندوست پشتیبانی می کنم و هرچه دارم، - از جمله جانم را- در راه آرمان ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک می گذارم.»دوست می داشتموهنوز هم دوست می دارم...
اما به من بگوئید این شاهزاده ی خیالی من کجاست؟!
ششم فروردین ۲۵۴۷.
زادروز اشوزرتشت.
میرزا آقا عسگری (مانی) ای که من دوست می دارم!
حسن اعتمادی

April 03, 2008

نوشته اخیر نویسنده، داستان نویس، شاعر و پژوهشگر گرانقدر کشورمان میرزا آقا عسگری – مانی، با عنوان ً شاهزاده ای که من دوست دارم ً با نثری ادیبانه و با محتوای سیاسی و حساب شده در نوع خودش نوشته ای بی نظیر و با اهمیت است.

جامعه سیاسی و فرهنگی ایران با نام میرزا آقا عسگری – مانی آشناست. اشعار و داستانهای منتشر شده اش، آگاهی او به تاریخ و ادبیات ایران و بقول خودش شیفتگی اش به ًایران، ملیت ایرانی، هویت ایرانی، ایرانشهری از یک سو و باورش به حقوق بشر، آزادی و دمکراسی، سکولاریسم و لائیسته ً از سوی دیگر از او روشنفکر و شاعر و نویسنده ای همه جانبه نگر و مدرن و امروزی ساخته است. و تنها بهمین خاطر است که میتواند در دوره ایکه هنوز افکار ًچپ اندرقیچی ً و سنتی بر بخشی از جامعه سوسیالیستی و روشنفکری ایرانی حاکم است، این چنین آشکار و بی پرده بنویسد و بگوید : ً با آن که سلطنت طلب نیستم اما حاضرم از شاهزاده ای شجاع و ایراندوست پشتیبانی کنم و هر چه دارم – از جمله جانم را در راه آرمان ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک بگذارم ً.

نوشته اخیر میرزا آقا عسگر- مانی، در روزهای اخیر بصورتی گسترده و وسیع از راههای گوناگون در چندین سایت و از طریق آدرسهای الکترونیکی برای افراد و گروههای بیشماری منتشر و فرستاده شده است. بسیاری درباره این نوشته واکنش های منفی و مثبت نشان داده اند. و از آنجائیکه این نوشته علیرغم سادگی اش از اهمیت ویژه سیاسی برخوردار است. من نیز کوشش میکنم به بررسی نکاتی در این نوشته به کوتاهی بپردازم.

میرزا آقا عسگری –مانی ،در این نوشته نخست به ضعفهای اساسی بخشهای مختلف گروههای اپوزیسیون چه در درون و چه در بیرون کشور، از نیمی از جبهه ملی که کارگزار جمهوری اسلامی شده است، بخشی از کمونیستهای همکار جمهوری اسلامی و بخشی دیگر که همچنان ضد امپریالیست آمریکا و هم خط با جمهوری اسلامی باقی مانده اند و بخشی هم بی رابطه با واقعیت ایران و بدرستی اشاره میکند و بدنبال آن به نقش و سیاست و ترفندهای ًاصلاح طلبان ً و ملی مذهبی ها می پردازد و سپس از بی حسی سیاسی گروهی از نویسندگان و بخشی سر بر دامان جمهوری اسلامی نهاده می نویسد که دعای توابین را میخوانند و آنگاه از نا امیدی گروههای دیگر میگوید. او با اشاره به نام هایی چون شاپور بختیار، داریوش فروهر، عبدالرحمان قاسملو، فریدون فرخزاد، کورش آریامنش، محمد بختیاری، پروانه فروهر، محمد پوینده، نیوشا فرهی و منوچهر فرهنگی ضمن یادآوری نمونه هایی از جنایات رژیم اسلامی در طی این 29 سال و گرامیداشت یاد آنها و ضعف جنبش در نبود آنها و با چنین نگاهی واقعی به اوضاع اپوزیسیون سرانجام خواست قلبی اش را بصورتی غیر مستقیم خطاب به ملت ایران و شاهزاده رضا پهلوی این چنین بیان میکند: ً دوست میداشتم در چنین شرایطی دست کم شاهزاده ای می داشتم مانند کوروش که جان در کف دست بگذارد و حکومتی انسانی و ایرانی شکوهمند بسازد . دوست می داشتم شاهزاده ای را که مانند بهرام که تاج شاهی و فرپادشاهی را ازمیان شیران درنده و گرسنه بردارد و بر سر نهد و چون اردشیر اول پای در میدان رزم و سرنوشت بگذارد و ایران را از آشوب و بیچارگی برهاند، چون بابک خرمدین جان بر کف نهد و به نبرد دشمن رود و چون سیاوش از آتش بگذرد تا دست کم پاگیزگی خود را به اثبات رساند ً.

او از شاهزاده اش میخواهد تا خون خود را از خون زنان و دختران مبارز ایرانی، جوانان و زنان سنگسار شده و سیاسی های اعدام شده و دانشجویان شجاع و همه ی آن کسانیکه پیشتر نام هایشان را آورده بود گرانتر نداند و جان و مالش را از میهن نیاکانی بیشتر دوست نداشته باشد.

میرزا آقا عسگری – مانی، در بخشهای پایانی نوشته اش از شاهزاده میخواهد تا به عشق هوادارانش در بین چپ ها، راستها، ملی گراها و ایراندوست ها ارج بگذارد از همسر و فرزاندش دل بکند و با قبول یک وظیفه سنگین و تاریخی به میدان برود و در برابر رژیم جمهوری اسلامی چون صدها هزار ایرانی بی نام ونشان و بی ادعا بایستد و جان فدا کند و نبردی رویا رو و بی واهمه با اهریمن آغاز کند.

در اینجا قصد ندارم به طرح یکایک آروزها و دوست داشتنهای میرزا آقا عسگر – مانی، گرامی در خصوص داوریهای او درباره نقش و عملکرد شاهزاده رضا پهلوی پاسخی دهم. قصدم این است تنها به یک نکته اساسی آنهم به اختصار اشاره کنم.

اگر میرزا آقا عسگر – مانی ، تنها شاعری با احساس و نازک دل بود، چنین نوشته ای از جانب او دور از انتظار نبود. آنهائیکه میرزا اقا عسگری – مانی، را از نزدیک می شناسند میدانند که او علاوه بر شاعر و نویسنده بودن شخصیتی سیاسی و متفکر نیز هست. او بسادگی میتواند خود بنیانگذار و سازمانده حزب و یا سازمانی سیاسی شود، میتواند با بررسی و تحلیل از اوضاع سیاسی جهان و ایران به سهم خود راهگشای مشکلات سیاسی کنونی در اپوزیسیون باشد، میتواند گروه بیشماری از دوستداران شعر و آثار منتشر شده اش را سازمان دهد. میتواند گروهی از ًچپ اندرقیچی های ً گذشته را برای رسیدن به اهداف سیاسی اش با خود همراه کند. میتواند حتا در موقعیتهای مناسب با پیامی و یا نامه ای بسیاری از همشهریان خود را در ایران در صف جنبش ملی و سراسری سازمان دهد. میرزا آقا عسگری – مانی، میتواند در فردای ایران در پی ریزی دوباره ایرانی نوین خود نقشی سازنده و مؤثر بعهده بگیرد و بهمین خاطر من هم دوست میداشتم ً که اکنون که معجون نکبت جمهوری اسلامی کامل شده و مردم ایران به آن پشت کرده اند و اکنون که شوربختانه نه بختیار زنده است و نه داریوش فروهر و نه کوروش آریامنش و نیوشا فرهی و نه هزاران جان شیفته ایکه بدست حکومت اسلامی نابود شدند ولی در میان چهره های نامی و آشنای اپوزیسیون چپ و راست و صدها نام وشخصیت فرهنگی، هنوز نام آوری چون شاهزاده رضا پهلوی ً نیز حضور دارد.

همه ما مانند میرزا آقا عسگری – مانی، به این واقعیت میرسیدیم که ما میتوانیم رضا پهلوی را به میان خود آوریم و از او بخواهیم که با همه ما به فرزندان و همسرانمان بگوئیم که ما وظیفه ای تاریخی و ملی بر دوش داریم و اکنون میخواهیم چون سربازان و یاران دلاور کوروش، اردشیر اول، بهرام، بابک خرمدین و سیاوش تاج افتخار آزادی و حقوق بشر کوروش را ازمیان سرکوبگران آزادی و دمکراسی یعنی حکومت اسلامی برداریم بر سر خود و ملت ستمدیده ایران بگذاریم و چون بابک خرمدین با ایران ستیزان بجنگیم و چون سیاوش با هم از دل آتش بگذریم تا پاکیمان را به مردم ایران و جهانیان نشان دهیم و ایران و مردم رنج کشیده آنرا نجات دهیم. دوست میداشتم که میرزا آقا عسگری-مانی عزیز اکنون که شیفته ایران، ملیت ایرانی، هویت ایرانی، ایرانشهری، حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و لائیسته شهامت و پاکی است، خود چون آرش از دل این آتش بگذرد و بی شرمزدگی سربالا کند و بگوید: اگر چه من هم در جوانی روزگاری به راه خطا رفته ام، اکنون برای نجات ایران هیچ راهی جز این این نمی شناسم که با کمک شاهزاده رضا پهلوی و آزادیخواهان ایرانی و با جلب پشتیبانی جهانیان و مردم در بیرون و برون مرزهای کشورمان جبهه ای بسازیم که این رژیم نکبت را از میان برداریم و خودمان سرنوشت سرزمینمان ایران را بدست بگیرم. این همان راهی است که شاهزاده رضا پهلوی در پی آن است و بهمین خاطر سالهاست که کشور به کشور شهر به شهر بدنبال میرزا آقا عسگری – مانی ها می گردد و دست یاری به سویشان دراز میکند و هر چه بیشتر میگردد، کمتر می یابد.

در تمام سالهائیکه بیشتر از همه ی رهبران و شخصیتهای اپوزیسیون از فرزندانش و همسرش دور ماند و بیشتر از همه ی آنها از مال و جانش گذشت. در همان سالهائیکه بسیاری از مخالفین سیاسی اش و یا همان رهبران سازمانهای ً چپ اندر قیچی ً ها در کشورهای غربی همچنان بخاطر ًحفظ جانشان ً به زندگی مخفی پرداختند و برخی نیز در پی مال اندوزی بودند. تردید دارم در چنین شرایطی میرزا آقا عسگری – مانی هنوز و همچنان بخواهد که شاهزاده رضا پهلوی یک تنه پا در میدان نبرد بگذارد و چون سیاوش به آتش زند.

حسن اعتمادی
استهکلم 1 آپریل 2008

No comments: